نزدیک به یک ساله که دارم فکر می کنم...دارم فکر می کنم...

کاش خودم بتونم خودم را فراموش کنم و ببخشم...این تنها راه..تنها راه برای اینکه دوباره زندگی را از سر بگیرم...

حق با زهرا ست...اون کاری که من دارم می کنم فرار از خودمه...چقدر سکوت سخته...بعد از مدت ها یک غزل گفتم...بعد از مدت ها به خودم اجازه دادم که یک غزل بگم...

از همه چیز خسته ام...از همه ی چیزهایی که آرامش را از آدم می گیرند...از اینکه بزرگ تر از خودم باشم بدم میاد...و این روزها جقدر کوچکتر از همه ی دنیام...از همه ی آدم ها...من نه می خوام برگردم به کودکی ام نه می خوام ادامه بدم...می خوام همینجا زمان بایسته... دلم نمی خواد کنکور بدم چون دلم نمی خواد برگردم به کشوری که هیچ وقت براش مهم نبودم...

نمی خوام از ایران برم چون از خطر کردن می ترسم...

نمی خوام اینجا بمونم چون دلیلی برای موندن ندارم...

حتی نمی دونم اگر مردم دلم می خواد کجا خاکم کنند....

دلم هیچی نمی خواد جز ایستادن زمان...

..

غزلم باشد برای روزی که برگشتم به جایی که نمی تونم ازش دست بکشم..یعنی انجمن ادبی...

/ 29 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسن خسروی وقار

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] سلامی به صافی و صداقت آیینه. . نه سلامی نه علیکی نه پیامی نه درودی... نه... امیدی هست... امّا انتظار سخت است... . به روزم و منتظر خواندن نقد و نظرهای سازنده ی شما هستم... [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

حس آشنا

دیشب غزل چکید نگاهت بهانه بود نه نه غزل نبود تمامش ترانه بود یک عالمه سیاه به روی کمی سپید بختم به رنگ چشم تو شد عادلانه بود...

حس آشنا

کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ دق کردم......[ناراحت]

شب در نگاتیو

سلام بروزم و منتظر "نقد" و نگاه ارزنده ی شما "لطفا بدور از تعارفات معمول !!!!" [گل] [گل] [گل]

رضا

سلام مرسا جان عالی بود لذت بردم

محمدجوادالهی پور

شاعر همیشه شعر یه دردش نمی خورد گاهی فقط... دعوت هستید به وبلاگ درویشانه من به صرف غزل و چارپاره دست خالی نیایید...نظراتتون برام بهترین هدیه ست. یاعلی مدد