آهای دختر در آینه رهایم کن....خسته ام از خودم

سلام...

اول از همه تسلیت می گم به آقای فروتن وآقای خوشرو به خاطر فوت دوستشون...خدا بهتون صبر بده...اون بنده خدا رو هم بیامرزه...اینقدر بزرگ هست که....

نه اینکه شعر نداشته باشم ها!!!ولی توی این پست فقط قراره حرف بزنم....خودم هم حوصله ی خودمو ندارم .از شما انتظاری نیست.می تونی اونXرو بزنی و بری بیرون...

 

.....!

بابا که برای نماز بیدار می شن کافیه در بازو بسته بشه...بیدارم... خواب هام پر از شعره..جدی می گم،توی خواب همش شعر می گم و می شنوم...حیف بیدار که می شم یادم رفته....

جلوی آینه می ایستم...زل می زنم به دو تا چشم که خوابالو پلک می زنه..بیشتر زل می زنم...گیجم.._از خودم آیه ای محکم تر برای اثبات وجودش؟؟_بسم الله میگم و شیر آب رو باز می کنم..چادر که می افته روی سرم قبل از تکبیر یه بوس برای خدا می فرستم...نمی دونم چرا اینقدر دیوونه ام.با همون حواس پرتی کلی براش ناز می کنم و الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر که سریع وصلش می کنم به تسبیحات حضرت زهرا(س)تا مبادا فراموش بشه...بعد هم قول و قراری که چند سالی می شه ترک نشده...العجل العجل العجل...

به دختر توی آینه نگاه می کنم،بهش خیلی بی محل شدم.موهاشو پخش می کنه،شونه رو بر می دارم..تند تند ادای دخترای تر تمیزو در میارم.توی دلم غر می زنم و قرار می گزارم..امروز شعر بی شعر.

همین که منتظر سرویس می ایستم،خورشید شروع می کنه...راهی برای فرار ندارم.هی از این طرف به اون طرف کوچه...خورشید روی صورتم می رقصه...به روح ماه که توی آسمونه نگاه می کنم...یه تیکه از شعرم رو زمزمه می کنم:

عاقبت ماه در میان دو سنگ

سر خود را به باد خواهد داد

ناگهان هر ستاره می نالد:

وای ماهمان زمین افتاد(هنوز خیلی کار داره تا درست بشه)

به مدرسه می رسم.میرم بالا...سلام کش دار،سرزنده و بلندی می کنم که همه بهش عادت کردن ولی باز تیکه می اندازن:

-چیه؟خوشی شاعر؟

-حتما دیروز شعر گفتی...!؟

-بیکاری به خدا...توام

به حماقتشون می خندم(وقتی معنی شعر ها رو می نویسن که برای امتحان حفظ می کننُ لذتی نمی برن.انتظاری نیست)معلم ها هم که بدتر...به خاطر 17می زنن توی سرت که چرا وقتی هوش و استعداد داری به کار های جنبی می پردازی(جنبی!!!!؟؟؟؟از کی تا حالا شعر شده کار جنبی؟)اگه بخونی 20 میشی اگه اینقدر....(چرا نمی فهمن که استعداد شعر هم دارم؟)

4 شنبه ها در گیر شعرمم....از بخت بد دبیر ادبیات همش حواسش جمعه و سر آرایه ها می گه:

_خب نظر تو چیه؟؟؟؟

منم که مخ!!!!.....تعطیل...ساعت 2و نیم می رسم خونه...با خودم می گم...3ونیم حرکت کنم 4 انجمنم..همه ناهار خوردن...پای کامپیوتر می شینم و شعرم رو تایپ می کنم.....

_ملیکا...آبجی...بیا ببین چطوره؟

_آفرین خوبه....ولی اینجاش...مطمئنی وزنش درسته؟؟؟

از من 2 سال و 4 ماه کوچیک تره...دوتایی آماده می شیم...تازه تازه شروع کرده و شعر می گه..اون روز 2 بیت گفته بود 10 بار ازش خواستم برام بخونه...آخرش کفرش دراومد.

_(........)چقدر بخونم؟؟؟بسه دیگه.خستم کردی.

دوستش دارم.وقتی اونم با منه خستگیم کمتر می شه.خواهر خوبیه.

_بابا می تونید ما رو رسونید؟؟؟(خستگی رو نشون نمی دم...مدرسه خستم می کنه)

اکثرا آره...گاهی نه...بدترین زمان اینه که بگن:

_امروز دوباره کجا؟؟؟چه خبر؟؟؟یکم به درست برس...یکم به کارهای خونه برس.

بغض می کنم...

_بابا....کلاس نقد شعر....تو رو خدا.این هفته 2 شنبه نرفتم که بتونم کلاس استاد هدایتی  هم کلاس نقد توی انجمن رو برم.یک ساله دارم می رم باز می پرسید کجا؟؟؟کدوم کلاس؟؟؟

خستگیم دوبرابر می شه....خودمون راه می افتیم.مامان می گن:ناهار...؟؟

میل ندارم....(گرسنم هست...ولی وقت ندارم...فکر کنم اینم جزو دروغ حساب می شه نه؟)

به انجمن که می رسم..لبخند می زنم...ناخودآگاه...هواسم رو جمع می کنم به شعر...کم کم کلاس گرم شعر می شه...آخرای کلاس چشمم به ساعته که مبادا دیر بشه و بابا نگران بشن.ولی دلم نمی خواد تموم بشه...خداحافظی رو کش می دم...

گاهی که پیاده میام جمهوری تا سر دورشهر رو،روی جدول راه میرم و شعر می خونم...گاهی بلند...جلف شدم ...نه؟؟

جنازم می رسه به خونه...ژست یه دختر مقاوم رو می گیرمٍُ از کلاس حرف می زنم...

از خدا شرمنده ام...نمازم مونده!!!!دوباره جلوی آینه می ایستم زل می زنم به چشمام...بیشتر و بیشتر...گریم می گیره...خدایا...دوستت دارم...خیلی...برای تو به کی قسم بخورم...خودت بزرگترینی...ببخشیدم...خب؟

نمازمو می خونم...خسته می رم سر درس...وقتی درس دارم مامان حتی سفره رو هم خودشون می اندازن...خیلی بی معرفتم...

درسم که تموم می شه سرم نرفته روی بالشت...خوابم...و شعر خوانی که گاهی پر از شعر های تکراریه از دوستان...آقا اجازه ی انسیه هاشمی...یاکابوس شعرخوانی خودم...همون شعر: ای انعکاس خنده ی خورشید....یا(با بقیه نمی شه شوخی کرد)

از خودم خسته ام...بلد نیستم برنامه ریزی کنم...بلد نیستم با خودم کنار بیام............

/ 23 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید محمد جواد شرافت

سلام به عنوان یکی از مجریان برنامه های انجمن از شما معذرت میخوام که کلاسهای انجمن هم وقت ناهار خوردنتون رو میگیره هم نماز اول وقت امیدوارم کلاسها به شکلی بشه که برای عزیزان مفید باشه

مهدی صادقی

سلام ... لطفا از این به بعد آدرس وبلاگ جدیدم را وارد کنید وبلاگ اول من به درک واصل شد !

محمد مهدی یارجانلی

سلام حالت خوب است؟ عفو کن من باید سلام می کردم حقاً شما هر بار مرا یاد خواهر کوچکم راضیه می اندازید به هر حال برادریتان افتخار است بزرگ خواهر کوچکم باز هم بابت در فکر بودن و بی حواسی عذر می خواهم

مهدی صادقی

سلام با شعری برای دختری که چشم هایش را به فرشته ای هدیه داده بود ، دو سپید کوتاه و طنز نامه ای برای علی اصغر شیری عزیز به روز هستم و چشم به راه حضورتان موفق باشید در پناه خدا

الهه خودت!

سلام خانمی نوشتی غصه میخوری که بقیه به استعدادی که تو شعرگفتن داری اهمیتی قائل نیستند عزیز من دیگه اینو خودت بهتر میدونی که شعر واصولا موجودی به نام شاعر رو هر کسی نمیتونه درک کنه ماهم که مسئول کوتاه فکری دیگران نیستیم پس انقدر خودت رو الکی اذیت نکن امیدوارم تو پست بعدی فقط نوشته باشی میتونم......بلدم........موقرم.....گلم......سنبلم........برو تا تهش نظر بعدی اگه یه ذره فقط یه ذره تو آینه دقیق شی و صداشو بشنوی میشنوی که داره میگه خانم خوشگله مواظب باش تو کوچه ندزدنت اگه زبون آینه رو بلد نیستی بیا یه دوره کلاس زبان آینه!!!!!!!!!!!!!!!!پیش خودم البته فکر نکن چون دوستمی تخفیف مخفیف بهت میدم ها زندگی خرج داره پول شیرخشک بچه و کتاب گاج و قلم چی و...................................... امیدوارم زودتر ببینمت دوست کنکوری تو[ماچ][گل][قلب]

سید محمد حسین روان بخش

سلام شلید برای اولین بار بود که یه متن بلند رو تو یه وبلاگ خوندم و خسته نشدم قلم سلیسی دارید تبریک میگم برعکس شما اصلا دلم نمی خاد الان حرف بزنم ساعت 8.30 شبه و من بعد از یک روز کاری سخت آماده می شمکه به مهمان سرا برم ولی وبلاگم هام روتازه بروز کردم یکیش که آدرسش تو لینک نظر درج شده نتیجه مسابقه توسل سبز هست و دیگری که آدرسش رو در پایان متن مینویسم . دلنوشته های گاه و بی گاه و پراکنده . شاید بازی با کلمات . شاید .. www.younesomahi.persianblog.ir شاد باشید

هاشمی بزرگ

سلام مرسای عزیز درد دلت منو یاد جوونیام انداخت [لبخند] همش به خودم و دنیا قر می زدم از سوال های مامان کلافه و از نگاه های بابا فراری بودم ولی چقدر خوبه که تو این وبلاگو داری ده ساله دیگه میری تو آرشیو 87 و می بینی چقدر دلت برای همه ی نوجونیت تنگ شده! قدر همه ی این لحظهات شیرینو بدون. (راستی بی انصافی نکن اجازه ی آبجی من که به اندازه امام رضای ر. شرافت تکراری نشده هنوز[شوخی]) ارادتمند هاشمی بزرگ

سید رضا شرافت

آخه من نمیدونم مگه من چند دفه شعر امام رضامو خوندم همه گیر دادین...خانم هاشمی بزرگ هم حق داره دفاع کنه بلاخره خواهرشه...منم الان میرم سید جوادو میارم وایسید..اگه راس میگید همین جا وایسید

حس آشنا

با پرسه ی پاییزی به روزم در ضمن لینک شدی[گل]