...نگاهت بهانه بود...

سلام

 تقدیم به گروه شش تایی های خودمون...

 

در کوچه های گیج و گره خورده و خمار

سردرگم و کلافه و دلواپس و دچار

ویرانه های شهر مرا با تو دیده اند

گفتی: صبور باش و به روی خودت نیار

چشمم سیاه می رود و بی دلیل نیست

در چشمهات شب شده انگار روزگار

گم کرده ام دوباره خودم را کنار تو

در خاطرات محو شبی در پس غبار

عمریست روی شانه ی تو گریه کرده ام

امشب تو ابر باش و به دامان من ببار

راه آهن است پاتوق این روزهام تا

از خاطرات بی توی من بگذرد قطار

هرقدر میروم به تو اما نمی رسند

پایان جاده هاست فقط راه و انتظار

پیدام کرده اند دوباره بدون تو

در کوچه های گیج و گره خورده و خمار

 

پ.ن:

1-ممنون از اعظم سعادتمند برای قدم زدن در شعر و شهر...

2-در دمشق،

کبوتران پرواز می کنند؛

آن سوی پرچین های حریر،

دو...

به دو...

(محمود درویش)

3-دلم برای هوای دیوونه ی دمشق و سنگ فرش هاش تنگ شده..

4- خیلی دلم برات تنگ میشه...مخصوصا اگه دوباره تنهایی راهم بیفته به کافه دایی..مطمئن باش این دفعه اگه تنها برم زار زار میزنم زیر گریه...

5-به جون خودم یه رابطه ای بین 6تایی های خودمون و 6 سال دوری شماها هست

6- فقط به افتخار خودمون 6 تا..شاید یه شب باز کنار رودخونه باهم آواز بخونیم..تا اون روز به یادت شمع روشن می کنم..

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط مرسا نظرات () |

سلام..

از همه ی انجمن فقط حوض وسطش و غذا دادن به ماهی هاشو دوست دارم...نه اینکه فکر کنید فقط به خاطر اونها این همه راهو میرم...به خاطر شعر شنیدن هم هست ولی آخه یه عالمه ماهی کوچولو تازه به دنیا اومدن..

تازه تازه شده بودم عین بچگی هام که نظر هیچکس برام مهم نبود و شلوغی هامو می کردم...اما...

انگار این دلتنگی نمی خواد ولم کنه...

فقط یه بیت..:

عیبی ندارد سنگ دل فرضم کنی چون..

آن روز که آیینه بودم را ندیدی.

 

اعتراف:

چند سال پیش..وقتی خیلی خیلی از دست خودم ناراحت می شدم یه کرانچی فلفلی می خریدم و همه اش رو با حرص می خوردم...چون معده درد داشتم...مثلا خودمو شکنجه می دادم...حکایت الآن و برگشتن و سکوت کردنم هم همون حکایت کرانچی فلفلیه چند سال پیشه...

پ.ن:

1- به تنهایی عادت کردم...ازم نگیریدش..

2-فکر نکنم ماهی ها بتونن من رو از آدمای دیگه تشخیص بدن..فکر کنم بتونم بدون من هم شاد باشن..آدمهایی که دوستام هستن که می تونن..حتما ماهی هایی که دوستام هستن هم می تونن....

3-کاش....................کاش دیگه یعنی چی؟؟مگه آدمای مثل من اجازه ی آرزو داشتن را دارن؟؟؟آدمایی مثل من باید فقط بگن چشم..آدمای مثل من اگه کاری که خودشون بخوان رو انجام بدن میشن گناه کار..می شن عوضی..

4-خسته شدم...بسه دیگه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مرسا نظرات () |

سلام

داشتم به واسوخت فکر می کردم....

وا سوخت ابراز تنفر نیست..ابراز خشم نیست..واسوخت مثل سنگ زدن لیلی به ظرف مجنونه..

همین

از شعر هم خبری نیست.

فقط اینکه :

قبلا فکر می کردم که نمی تونم به راحتی ازش دل بکنم...اما حالا فهمیدم که این طور نیست...انجمن و می گم...دیگه نمیرم.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرسا نظرات () |

نزدیک به یک ساله که دارم فکر می کنم...دارم فکر می کنم...

کاش خودم بتونم خودم را فراموش کنم و ببخشم...این تنها راه..تنها راه برای اینکه دوباره زندگی را از سر بگیرم...

حق با زهرا ست...اون کاری که من دارم می کنم فرار از خودمه...چقدر سکوت سخته...بعد از مدت ها یک غزل گفتم...بعد از مدت ها به خودم اجازه دادم که یک غزل بگم...

از همه چیز خسته ام...از همه ی چیزهایی که آرامش را از آدم می گیرند...از اینکه بزرگ تر از خودم باشم بدم میاد...و این روزها جقدر کوچکتر از همه ی دنیام...از همه ی آدم ها...من نه می خوام برگردم به کودکی ام نه می خوام ادامه بدم...می خوام همینجا زمان بایسته... دلم نمی خواد کنکور بدم چون دلم نمی خواد برگردم به کشوری که هیچ وقت براش مهم نبودم...

نمی خوام از ایران برم چون از خطر کردن می ترسم...

نمی خوام اینجا بمونم چون دلیلی برای موندن ندارم...

حتی نمی دونم اگر مردم دلم می خواد کجا خاکم کنند....

دلم هیچی نمی خواد جز ایستادن زمان...

..

غزلم باشد برای روزی که برگشتم به جایی که نمی تونم ازش دست بکشم..یعنی انجمن ادبی...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مرسا نظرات () |

     کار تکیه زدن توی حیاط و پارچه ی سیاه نصب کردن و خیمه برپا کردنمون که  در مدرسه تموم شد همون طور که قرار گذاشته بودیم با بچه ها حرکت کردیم به سمت حرم حضرت رقیه (س)....شب سوم بود....همین یکی دو شب پیش...جای همه خالی...هرچند به پای روضه خونی های ایران نمی رسید ولی ...ولی من ...دقیقا شب سوم توی حرم حضرت رقیه س بودم..حس بی نظیری بود...به یاد همه بودم...به یاد همه...یکی از نوحه های آقای شرافت را مدام زمزمه می کردم....دقیقا کنار ضریح...:

تو اشک و آه شبونه دلم

برات می گیره بهونه دلم

چشام باغی از ستاره شده

تویی ماه آسمون دلم

می شی مهمون سرای من بابا

می ذاری سر روی پای من بابا

 

خلاصه اینکه جای همه رو خالی کردم...

امسال اینجا تکیه ها و دسته های سینه زنی و قمه زنی ممنوع شده....شانس منه...ولی ما کم نیاوردیم و هر روز توی مدرسه روضه می خونیم و نذری می دیم...

 

پ.ن:

1-داره کم کم از اینجا خوشم میاد

2-به قول دوستم مینا آدم تازه می فهمه که کشورش چقدر براش عزیز بوده و قدرش را نمی دونسته

3-داره از اینجا خوشم میاد....از شبها ی حرم سید رقیه (س) که کنار دوستام و معلم هام عزاداری می کنم.

4- هنوز دلم نمی خواد اینجا زیاد بمونم ولی از مهاجرت داره خوشم میاد..

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرسا نظرات () |

سلام

انقدر گذاشتم این بیت توی وبلاگ موند تا اومدم سوریه.

حالا از اتاقم می تونم یکی از گلدسته های حرم رو ببینم...١٠ دقیقه بیشتر راه نیست به حرم..

مدرسه هم عالیه...یکم سخته...۵نفر بیشتر توی کلاس نیستیم و برای همین سخته که یکی را به عنوان دوست انتخاب کنم...همکلاسی هام از شعر خوششون نمیاد اصلا...و این از همه سخت تره...فقط من می مونم و دبیر ادبیاتم که ایشون هم شاعرند...با همه ی اینها انشاالله تا چند روز دیگه انحمن ادبی مدرسه را راه می اندازم...

و از حال شعر

خبری نیست جز ۵ بیت از یک مثنوی که یک بیتش را می نویسم:

تا رسیدم به تو فریاد کشیدم فزت

دختر عدل،من ات هیچ ندارم جز تو

 

 

به یاد...به یاد همه...اگه همین یاد هم نبود غربت کارم را می ساخت...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط مرسا نظرات () |

در کنار تو فقط بر سر من سایه ی عشق است

بی جهت نیست که هم قافیه ی عشق دمشق است...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط مرسا نظرات () |

فعلا بغض دارم....

حرفهایم را از چشمهایم بخوان....

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مرسا نظرات () |

سلام...

در ابتدا خیلی متشکرم از دوستانی که تولدم را تبریک گفتند...و می دونم که اگه حسین نبود نصفشون یادشون نبود...مگه نه خانم هاشمی؟

 

آمده ام چند رباعی از کرامات اُختنا بنویسم و بروم....هرچند کرامات ایشان یکی دوتا نیست ماشاالله...

قرار شده بود رباعیانه جواب پیامک های هم را بدیم...

بنده استارت کار را زدم....

 

من:

دیروز تو دلتنگ شدی حالا من

من با تو چقدر دل خوشم تو با من

یک روز تو می آیی از آن دانشگاه

می ترسم از اینکه برسی اما من....

 

 

جواب اُختنا:

.

.

.

.

 

 

من:

امروز هوا هست زمستانی سرد

دلگرم به بودن تو هستم،برگرد

من باز برای تو رباعی گفتم

با اینکه جوابمو ندادی نامرد...

 

 

جواب اُختنا:

.

.

.

.

 

 

البته اُختنا فصل امتحاناتشان است و این جانب بیکارم...به خاطر همین گله ای نیست عزیز...

خلاصه دیدم اینطور نمی شه...به زهرا خفاجی(همدم خیلی وقتام)وضعیتم را گزارش دادم که:

 

امروز فقط کار دل من آه است

چون دست الهه از قلم کوتاه است

زهرا به خدا دلنگرانش هستم

گور پدر هرچه که دانشگاه است..

 

پ.ن:

١-همانطور که گفتم اُختنا امتحان دارند و قادر به پاسخگویی نمی باشند....پارسال که کنکور داشت باز وضعیت بهتر بود..

٢-باز به اُختنا که کم شعر می گه...خواهر خودم که اصلا شعر نمی گه...

٣-کم کاری این ٢ را خواهر بزرگترم(زهرا خفاجی)جبران می کنه...که اگه نبود انصافا کم بود محبت پیدا می کردم...

۴.چهار شنبه امتحاناتم تمون می شه و بر می گردم به وضعیت عادیِ اعصاب نداشتن..

۵-انشاالله رباعی های من و زهرا که زیاد شد می گذارمشون همین جا که حالشو ببرید...

 ۶.همین الآن صدای بوق سرویسمون را شنییدم که با همه ی تاریکی شک کردم صبح یا شب...

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط مرسا نظرات () |

دست خالی آمدم اینبار هم....آقا ببخش

نیستم لایق خودت این بی لیاقت را ببخش

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرسا نظرات () |