تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٤ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مرسا

سلام


عاشقانه ای تقدیم به پادشاه قلبم ,همسرم :

 

به گوشم می رسد آوای پیروزی از آهنگ ات

چه شور افتاده در جان من از گام هماهنگ ات

تو را می خواهم و در سینه پنهان کرده ام..امّا

کسی فریاد زد در آینه : "پیدا ست از رنگ ات "

بشوران لشگر و با حیله ای دروازه را بگشا

عوض کن مرز را مانده ست تاریخ جهان لنگ ات

سر افرازم که مغلوب توام دشمن نوازی کن

سیاهی لشگر موهام افتاده ست در چنگ ات

به شوقت چشمه ها جوشید و شد جشن "وفاء النّیل"

"عزیز"م هستی و "مصر"ت شدم ، سهم تو از جنگ ات

 

زمستان 92



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/۸ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مرسا

سوریه با عطر محرم :

 

شاعرم کرد خدا در پی عشق افتادم

این چنین بود که در راه دمشق افتادم

با خودم گفتم اگر جاده به پایان برسد

عشق از مرحله ی سخت به آسان برسد

#

نکند سوریه باشی و محرم باشد

لب مردم پر شادی به دلت غم باشد

تو عزادار و همه شاد که عید آمده است

غم و اندوه چرا؟ سال جدید آمده است

#

کوچه پس کوچه ی شام و من و سرگردانی

ابر گریان و دل تنگ و غمی پنهانی

در دلم دخترکی غرق عزاداری شد

نوحه ها از پس هم روی لبش جاری شد

گیسو آشفت و پراکند پریشانی را

لطم زد بر سر و بر صورت و پیشانی را

از دل سنگ خیابان به جنون می آید

باز هم سمت حرم با دل خون می آید

با خودش گفت اگر جاده به پایان برسد

عشق از مرحله ی سخت به آسان برسد

#

تا رسیدم به تو فریاد کشیدم فُزتُ

دخترٍ عدل من ات هیچ ندارم جز تو

شاعری آمده و دفتر خالی دارد

در کنار کرمت فقر چه حالی دارد؟

گنبدت اشک مرا باز به جوش آورده ست

رود را جذبه ی ماهت به خروش آورده ست

ابر بارانی ام و گریه به من می آید

در پریشانی ام و گریه به من می آید

فتنه سرکش شده و شهر به هم ریخته است

دست حرّیه به جام همه سم ریخته است

این چه آزادی شومی ست که خون می خواهد

همه یاران تو را خوار و زبون می خواهد

آن کسانی که چنین قافیه را باخته اند

هیچ چیز از تو و از راه تو نشناخته اند

وقت جنگ است و این شعر شده میدانم

بعد از این در همه ابیات رجز می خوانم

شیعه آن نیست که از مرگ هراسان باشد 

مرگ کوچک تر از آن است که پایان باشد

با خودت فکر نکن چون که جوانم جری ام

نه چنین نیست که من از نسبی حیدری ام

هرکه شیعه ست ز عشقی ازلی می گوید

قلبمان با تپش خویش "علی" می گوید

از تلنگر زدن عشق به خویش آمده ایم

نسل در نسل در این راه به پیش آمده ایم

هرکه عاشق شده در راه ولا می افتد

هرکه از اهل ولا شد به بلا می افتد

خوب می دانم اگر جاده به پایان برسد

عشق از مرحله ی سخت به آسان برسد



تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مرسا

سلام

 تقدیم به گروه شش تایی های خودمون...

 

در کوچه های گیج و گره خورده و خمار

سردرگم و کلافه و دلواپس و دچار

ویرانه های شهر مرا با تو دیده اند

گفتی: صبور باش و به روی خودت نیار

چشمم سیاه می رود و بی دلیل نیست

در چشمهات شب شده انگار روزگار

گم کرده ام دوباره خودم را کنار تو

در خاطرات محو شبی در پس غبار

عمریست روی شانه ی تو گریه کرده ام

امشب تو ابر باش و به دامان من ببار

راه آهن است پاتوق این روزهام تا

از خاطرات بی توی من بگذرد قطار

هرقدر میروم به تو اما نمی رسند

پایان جاده هاست فقط راه و انتظار

پیدام کرده اند دوباره بدون تو

در کوچه های گیج و گره خورده و خمار

 

پ.ن:

1-ممنون از اعظم سعادتمند برای قدم زدن در شعر و شهر...

2-در دمشق،

کبوتران پرواز می کنند؛

آن سوی پرچین های حریر،

دو...

به دو...

(محمود درویش)

3-دلم برای هوای دیوونه ی دمشق و سنگ فرش هاش تنگ شده..

4- خیلی دلم برات تنگ میشه...مخصوصا اگه دوباره تنهایی راهم بیفته به کافه دایی..مطمئن باش این دفعه اگه تنها برم زار زار میزنم زیر گریه...

5-به جون خودم یه رابطه ای بین 6تایی های خودمون و 6 سال دوری شماها هست

6- فقط به افتخار خودمون 6 تا..شاید یه شب باز کنار رودخونه باهم آواز بخونیم..تا اون روز به یادت شمع روشن می کنم..



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مرسا

سلام..

از همه ی انجمن فقط حوض وسطش و غذا دادن به ماهی هاشو دوست دارم...نه اینکه فکر کنید فقط به خاطر اونها این همه راهو میرم...به خاطر شعر شنیدن هم هست ولی آخه یه عالمه ماهی کوچولو تازه به دنیا اومدن..

تازه تازه شده بودم عین بچگی هام که نظر هیچکس برام مهم نبود و شلوغی هامو می کردم...اما...

انگار این دلتنگی نمی خواد ولم کنه...

فقط یه بیت..:

عیبی ندارد سنگ دل فرضم کنی چون..

آن روز که آیینه بودم را ندیدی.

 

اعتراف:

چند سال پیش..وقتی خیلی خیلی از دست خودم ناراحت می شدم یه کرانچی فلفلی می خریدم و همه اش رو با حرص می خوردم...چون معده درد داشتم...مثلا خودمو شکنجه می دادم...حکایت الآن و برگشتن و سکوت کردنم هم همون حکایت کرانچی فلفلیه چند سال پیشه...

پ.ن:

1- به تنهایی عادت کردم...ازم نگیریدش..

2-فکر نکنم ماهی ها بتونن من رو از آدمای دیگه تشخیص بدن..فکر کنم بتونم بدون من هم شاد باشن..آدمهایی که دوستام هستن که می تونن..حتما ماهی هایی که دوستام هستن هم می تونن....

3-کاش....................کاش دیگه یعنی چی؟؟مگه آدمای مثل من اجازه ی آرزو داشتن را دارن؟؟؟آدمایی مثل من باید فقط بگن چشم..آدمای مثل من اگه کاری که خودشون بخوان رو انجام بدن میشن گناه کار..می شن عوضی..

4-خسته شدم...بسه دیگه...



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٦/٥ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرسا

سلام

داشتم به واسوخت فکر می کردم....

وا سوخت ابراز تنفر نیست..ابراز خشم نیست..واسوخت مثل سنگ زدن لیلی به ظرف مجنونه..

همین

از شعر هم خبری نیست.

فقط اینکه :

قبلا فکر می کردم که نمی تونم به راحتی ازش دل بکنم...اما حالا فهمیدم که این طور نیست...انجمن و می گم...دیگه نمیرم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مرسا

نزدیک به یک ساله که دارم فکر می کنم...دارم فکر می کنم...

کاش خودم بتونم خودم را فراموش کنم و ببخشم...این تنها راه..تنها راه برای اینکه دوباره زندگی را از سر بگیرم...

حق با زهرا ست...اون کاری که من دارم می کنم فرار از خودمه...چقدر سکوت سخته...بعد از مدت ها یک غزل گفتم...بعد از مدت ها به خودم اجازه دادم که یک غزل بگم...

از همه چیز خسته ام...از همه ی چیزهایی که آرامش را از آدم می گیرند...از اینکه بزرگ تر از خودم باشم بدم میاد...و این روزها جقدر کوچکتر از همه ی دنیام...از همه ی آدم ها...من نه می خوام برگردم به کودکی ام نه می خوام ادامه بدم...می خوام همینجا زمان بایسته... دلم نمی خواد کنکور بدم چون دلم نمی خواد برگردم به کشوری که هیچ وقت براش مهم نبودم...

نمی خوام از ایران برم چون از خطر کردن می ترسم...

نمی خوام اینجا بمونم چون دلیلی برای موندن ندارم...

حتی نمی دونم اگر مردم دلم می خواد کجا خاکم کنند....

دلم هیچی نمی خواد جز ایستادن زمان...

..

غزلم باشد برای روزی که برگشتم به جایی که نمی تونم ازش دست بکشم..یعنی انجمن ادبی...



تاريخ : جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرسا

     کار تکیه زدن توی حیاط و پارچه ی سیاه نصب کردن و خیمه برپا کردنمون که  در مدرسه تموم شد همون طور که قرار گذاشته بودیم با بچه ها حرکت کردیم به سمت حرم حضرت رقیه (س)....شب سوم بود....همین یکی دو شب پیش...جای همه خالی...هرچند به پای روضه خونی های ایران نمی رسید ولی ...ولی من ...دقیقا شب سوم توی حرم حضرت رقیه س بودم..حس بی نظیری بود...به یاد همه بودم...به یاد همه...یکی از نوحه های آقای شرافت را مدام زمزمه می کردم....دقیقا کنار ضریح...:

تو اشک و آه شبونه دلم

برات می گیره بهونه دلم

چشام باغی از ستاره شده

تویی ماه آسمون دلم

می شی مهمون سرای من بابا

می ذاری سر روی پای من بابا

 

خلاصه اینکه جای همه رو خالی کردم...

امسال اینجا تکیه ها و دسته های سینه زنی و قمه زنی ممنوع شده....شانس منه...ولی ما کم نیاوردیم و هر روز توی مدرسه روضه می خونیم و نذری می دیم...

 

پ.ن:

1-داره کم کم از اینجا خوشم میاد

2-به قول دوستم مینا آدم تازه می فهمه که کشورش چقدر براش عزیز بوده و قدرش را نمی دونسته

3-داره از اینجا خوشم میاد....از شبها ی حرم سید رقیه (س) که کنار دوستام و معلم هام عزاداری می کنم.

4- هنوز دلم نمی خواد اینجا زیاد بمونم ولی از مهاجرت داره خوشم میاد..



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مرسا

سلام

انقدر گذاشتم این بیت توی وبلاگ موند تا اومدم سوریه.

حالا از اتاقم می تونم یکی از گلدسته های حرم رو ببینم...١٠ دقیقه بیشتر راه نیست به حرم..

مدرسه هم عالیه...یکم سخته...۵نفر بیشتر توی کلاس نیستیم و برای همین سخته که یکی را به عنوان دوست انتخاب کنم...همکلاسی هام از شعر خوششون نمیاد اصلا...و این از همه سخت تره...فقط من می مونم و دبیر ادبیاتم که ایشون هم شاعرند...با همه ی اینها انشاالله تا چند روز دیگه انحمن ادبی مدرسه را راه می اندازم...

و از حال شعر

خبری نیست جز ۵ بیت از یک مثنوی که یک بیتش را می نویسم:

تا رسیدم به تو فریاد کشیدم فزت

دختر عدل،من ات هیچ ندارم جز تو

 

 

به یاد...به یاد همه...اگه همین یاد هم نبود غربت کارم را می ساخت...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مرسا

در کنار تو فقط بر سر من سایه ی عشق است

بی جهت نیست که هم قافیه ی عشق دمشق است...

 

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مرسا

فعلا بغض دارم....

حرفهایم را از چشمهایم بخوان....



  • قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس